آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

آلبوم عکس فندق مامان 1

    قربون اون خنده هاي قشنگت بشم مامي      چه ژستي گرفته بچم   الهي هيچ وقت بغضتو نبينم مامان جون     حموم آب گرم عافيت باشه عشقم            آدرين با لباس گوزني كه عمو شاهين عزيزش براش خريده در جمع عروسك هاي خاله جون        اون پستونك خوردنت منو كشته   روز عاشوراي 91 با خاله جون برديمت بيرون يه هوايي عوض كني عشقولم          تحويل سال نو 92 اولين عيدي كه پيش ما بودي عزيز دلم و لحظه سال تحويل رو تبديل ب...
25 اسفند 1392

واکسن هجده ماهگی

مانند یک بهار مانند یک عبور از راه رسیدی و مرا تازه کردی همراه تو هزار عشق از راه رسید همراه تو بهار بر دشت خشک سینه من سبز شد وقتی تو رسیدی در کوچه های خلوت و  تاریک قلب من مهتاب دمید ....     اول: سلللللللاممممممم  و یه عالمه معذرت به خاطر اینکه دیر به دیر میام و برات می نویسم دوم: عسل مامی عشق مامی نفس مامی بالاخره تولد یک و نیم سالگیت فرا رسید تولد هیجده ماهگیت مبارررررررک پسر نازنینم     علاوه بر حس خوشحالی که برای یک سال و نیمه شدنت داشتم مثل همه مامانای دیگه ته دلم برای زدن واکسن هجده ماهگیت شور می زد چون بقیه واکسناتم خیلی خیلی بهمون سخت گذشته بود و کلی اذیت شده بودی (ا...
10 اسفند 1392

همه بدونید گل پسرم هفده ماهه می شود

امروز یعنی 6 بهمن نود و دو عشق مامی هفده ماهه می شود عشقم عمرم نفسم همه زندگی من تولد هفده ماهگیت مبارررررررررررک   هر لحظه که به بودنت فکر می کنم سراسر غرق شادی و لذت می شم و خدای مهربون رو صدها هزار بار شکر می کنم که تو رو به من هدیه داده و فقط از خودش می خوام که بتونم لیاقت تو رو داشته باشم. روزها پشت سرهم و خیلی سریع می گذرن و پسرکم داره بزرگ می شه و من بیش از پیش از بودن در کنارش لذت می برم, لذتی که وصف نشدنیه و فقط یه مادر می تونه حس کنه اما در عین این لذت سوالهای بسیاری ذهنم رو مشغول کرده . هنوز نمی دانم که آیا به معنای واقعی کلمه برایش مادر هستم یا نه؟ اما در هر صورت می خوام از فرصت های کمی که در کنارش هستم به بهتری...
6 بهمن 1392

آدرین در شانزده ماهگی

امروز بالاخره بعد از چندین روز یه وقت کوچیکی پیدا کردم که بیام و برای آدرینم بنویسم. با وجود آلودگی هوا آقای همسر آدرین رو برای یه تایم کوچیک برده بیرون البته نه اینکه توی خیابون قدم بزنه ها نه، رفتن باهم یه خرید کوچیک کنن و بیاین و ما باز هم سر لباس تن کردن این شازده پسر کلی مصیبت کشیدیم و جیغ و داد و هوار تا اینکه ایشون حاضر شدن و با بابایی تشریف بردن و من بدو بدو اومدم که یه سری از کارهای جدید آدرین رو که چندین روزه توی ذهنمه بنویسم. وقتی می بینیم که آدرین به این زودی داره بزرگ می شه و هر روز یه سری مهارت های جدید و کارهای جدید و حرف های جدید یاد می گیره هم از یک طرف خوشحال می شم و از خدای بزرگ و مهربون تشکر می کنم که شاهد رشد...
6 بهمن 1392

تولد شانزده ماهگی

سلام مامانی گلم اول از اینکه این همه تاخیر داشتم ازت معذرت می خوام و امیدوارم مامی رو ببخشی آخه می دونی که توی این چند روزه واقعاً سرمون شلوغ بود و نتونستیم برات پست جدید بنویسیم و این شد که صدای خاله ها هم دراومده و همه دیگه ما رو دارن دعوا می کنن این شد که امشب تصمیم گرفتم هر جور شده وقتی شما شازده پسر خوابیدید بیام و بازم برات بنویسم. دوم اینکه قرررررربونت برم تولد شانزده ماهگیت مبارک عسل مامان (البته گلم تولد شما 6 دی بود که به علت مریضی شما نتونستم برات بنویسم )       پسر گلم شانزده ماهه شدی و هر روز بیش از پیش دل مامی رو با کارهای قشنگی که می کنی می بری نمی دونم چه جوری برات بگم ولی واقعاً روزی ه...
12 دی 1392

هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

سلام عسلک مامی شنبه ١٦ آذرماه هشتمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود  می خواستیم شنبه شب با بابا جون بریم بیرون ولی چون بابایی کلاس داشتن نتونستیم بریم به خاطر همین عصر روز شنبه شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مامانی و بابا جون مهربون هم بعد از دانشگاه یک کیک خوشمزه و یه شاخه گل خریدن و اومدن خونه مامانی تا مثل همیشه سالگرد ازدواجمون رو به اتفاق اونا جشن بگیریم. این دومین سالگردی بود که جوجه طلایی ما کنارمون بود و ما از خدای بزرگ ممنونیم که شما فرشته کوچولوی ناز رو به ما داد که زندگیمون هر روز قشنگ و قشنگ تر بشه الهی قربونت برم  راستی هدیه ما به بابا جون یه ساعت و هدیه باباجون به مامی هم یک گوشی موبایله که البته قرار فردا بریم و ب...
29 آذر 1392

یه روز خوب همراه بابا جون

سلام پسرکم باز هم پاسی از شب گذشته و شما دو سه ساعتی هست که لالا فرموده اید و من باوجود اینکه خیلی خسته و خواب آلوده هستم ولی دلم نمی یاد که به وبلاگت سر نزنم و برات ننویسم دیروز روز Off  مامان بود و بابایی هم مرخصی گرفتن و شما رو گذاشتیم مثل همیشه پیش خاله جونا و رفتیم بازار خرید درسته که وقتی شما نیستید دلمون همش پیش شماست ولی دروغ نگم بهمون خیلی خوش گذشت اول رفتیم برای بابایی یه کادو برای  سالگرد ازدواجمون که روز شانزدهمه خریدیم بعدش هم رفتیم قسمت اسباب بازی فروشیها و کلی اونجا گشتیم و برات یه شیر کوچولوی خوشگل خریدیم چند وقتی بود که می خواستیم بخریم ولی چیز قشنگی پیدا نمی کردیم این آقا شیر رو برات خریدیم چون عاشق آقا ...
14 آذر 1392

امن کردن خونه ما برای آدرین کوچولو

سلام آدرینم چند وقتی که می خوام این پستو برات بذارم ولی وقت نکرده بودم. از اون روزی که شروع کردی به تاتی تاتی کردن من و بابا جون همش نگران بودیم که شما زمین نخوری و اتفاقی برات نیافته به خاطر همین خونمون به این روزی افتاده که در عکس های پایین مشاهده می کنی عشق مامی امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی و هرچه زودتر مثل یه مرد بتونی راه بری قررررربونت برم.   میز تلویزیون (البته از ضربه هایی که به ال سی دی می زنید عکسی نداریم )                 کل خونه پر شده از قالی های رنگ به رنگ از همه رنگ برای اینکه عسلی سر نخورن روی سنگها     عمراً فکر نم...
14 آذر 1392

عسل مامان 15 ماهه می شود

سلام قربون اون چشمای قشنگت بشه مامی تولد پانزده ماهگیت مباررررررررک امروز عشق مامان پانزده ماهش کامل شد و وارد شانزدهمین ماه زندگیش شد. عشق مامان دیگه کاملاً با مهارت کامل راه می ری و مامان رو غرق لذت می کنی البته بگماااااا یه موقع هایی آنچنان می دوی که انگار یکی دنبالت کرده قربونت برم اون موقعست که قلب من از جا می خواد کنده بشه که نکنه خدایی نکرده بخوری زمین و دوباره برات اتفاقی بیافته ولی خداروشکر هر روز داری توی کنترل کردن خودت مهارت پیدا می کنی چندین بار هم که خوردی زمین خیلی قشنگ خودت رو نگه داشتی عسل مامان. از حرف زدنت که دیگه نگو کاملاً شدی طوطی سخنگو تمامی حرفهایی که ما می زنیم تکرار می کنی البته اونایی که برات سختند رو ...
14 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد